تبليغاتX
Lost in Heaven of Hell
دستای خالی من در شبای بی کسی آتش درونم رو فریاد می زنه و جز از تو که سکوتت گوشم رو کرد کمک نمیخواد
تو این روزا بالاخره تونستم خودم رو قانع کنم که دیگه به کسی که مال من نیست فکر نکنم. خیلی سخت و خشنه، خیلی هم جالب ولی خوب حقیقته. زندگیم داره وارد مرحله جدیدی میشه... فرصت های جدید... آینده ای که تصویر خوبی داره... می جنگم برای آخرین بار ولی این آخرین باره. ای کسی که دست های خالی من رو می بینی من برای آخرین بار می جنگم دیگه برام هر کاری توجیه منطقی داره...
برچسب‌ها: آخرین تلاش
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 2  توسط ابوالفضل | 
همیشه وقتی به آخر می رسی به ذهنت میرسه که از اول شروع کنی. ولی یه مشکلی هست و اونم اینه که اگه از اول شروع کنی و باز به آخر برسی دوباره می خوای چی کار کنی؟؟ خوب معلومه از اول! ولی اگه تکرار بشه میرسی به حالتی که نمی دونی اول و اخرت چیه. کافیه تو این وسط دلت هوس یه چیزایی رو بکنه و یه چیزای دیگه مثل درس و دانشگاه بهش اضافه بشه بعدشم بشینی به بی پولی فکر کنی اونوقت مطمین میشی که در حال جر وا جر شدن هستی ولی چیزی نمی بینی چون تو یه صحرای تاریک گم شدی صحرایی که گرمی عذابش رو حس می کنی و شعله های عذابش رو بصورت گل های زیبا می بینی وقتی کف دستت رو میبینی فقط حرارت اتش رو میبینی و حرف تکراری همیشه دست های خالی من در شبای بی کسی آتش درونم رو فریاد می زنه و جز از تو که سکوتت گوشم رو کرد کمک نمیخواد....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 23  توسط ابوالفضل | 
چه قدر زشته وقتی که اینقدر سنت بالا رفته که تمام دوستت دارم ها تبدیل به یه یه تپه بزرگ می شه. وقتی ازین منظره ناراحت میشی اصلا حواست نیست که داری برا هر کس و ناکسی اونا رو خرج میکنی. نه به خاطر اینکه عاشقشونی فقط به خاطر اینکه همش تلنبار شده داره از رو قلبت می ریزه. این صحنه خیلی زشته خیلی زشت. می تونست اینجوری نباشه. می تونستی هر کدوم رو سر جاش خرج کنی . ولی الان دیگه در اختیارت نیست فقط اضافیه. الان که به خودم میام می بینم که مثل احمقا رفتار کردم. به خودم قول میدم که همه این عشق رو خالی کنم. نه میزارم بمونه نه تبدیل به نفرت بشه. با این حساب تا اخر عمرم دیگه عاشق هیچ کی نمیشم. همینطور نمیذارم کسی منو به خاطر این عشق اضافی مسخره کنه. چون دیگه ریختمش دور. آخرین بهانه زندگیم رو ریختم دور. و نمی دونم تا کجا دووم میارم. و تو فقط به دستای خالی من نگریستی و نفهمیدی که سوختن چقدر دردناکه دردناک تر از درد.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 2  توسط ابوالفضل | 
آخر راه اومدن با روزگار، گره کوریه که بخته منه

که تموم اتفاقات بدش، شاهد زندگی سخته منه

شاید این زخمی که از تو* خوردم و ،از حرارتش زبونه می کشم

یا تموم بی کسی هامو همش ،فقط از دست زمونه می کشم



بگو بازم هوام و داری و ،مثل همه منو تنها نمیذاری

بگو هستی تا نترسونتم ،ظلمت این شب تکراری و

بگو هستی و روی ماه تو امشب ،پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره من ابری نمی مونه همیشه



بگو بازم هوامو داری و ،مثل همه من و تنها نمی ذاریو

بگو هستی تا نترسونتم ،ظلمت این شب تکراری و

بگو هستی و روی ماه تو امشب ،پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بهت تیره من ابری نمی مونه همیشه



من که پشتم به خودت گرمه و باز هر چی این راه و میام نمی رسم

نکنه دستم و ول کردی برم که به هر چی که می خواهم نمی رسم

شایدم من اشتباهی اومدم که دره بسته رو وا نمی کنی

من به این سادگی دل نمی کنم از تو که من و رها نمی کنی



بگو بازم هوامو داری و مثل همه من و تنها نمیذاری و

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری و

بگو هستی و روی ماه تو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره من ابری نمی مونه همیشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 10  توسط ابوالفضل | 

هیچ وقت یادم نمی ره که روزی بود که احساس می کردم تهایی همه کار می تونم بکنم و اون روز هر نگاهی به خودم رو از خودم طرد می کردم. ولی امروز وقتی تنها داشتم تو خیابون قدم می زدم فقط به این فکر می کردم که تنهایی بدترین چیزیه که میتونه نصیب آدم بشه. امروز فقط داشتم یک نگاه رو گدایی می کردم ولی هیچ کی تنها نبود. امروز فقط داشتم خودم رو سرپا نگه می داشتم به این امید که تنها نباشم ولی دیگه دیر شده. شیطون رو تو جلدم احساس می کردم که فریا می زد : تو بدبختی، تو تنهایی، تو نمی تونی کسی رو پیدا کنی، تو نمی تونی به کسی بخندی، خدا هیچ توجهی بهت نداره، خدا نیست ... . متاسفانه راست می گفت ولی من فقط میتونستم بگم خفه شو و خودم رو امیدوار کنم. می دونم این حسی که داشتم حس 6 سال گذشته بود که تو فصل بهار یقه ام رو می گرفت. فصلی که تو خونه موندن عین دیونگی ولی بیرون برای من پر از حسرت. بله من تمام روابط اجتماعیم رو از دست دادم و درست همون چیزی شدم که خونواده ام می خواست. اینکه تو خونه بشینم و دیونه وار به در و دیوار نگاه کنم تا از شر مردم بیرون  در امان باشم! واین چیزی رو از گریه هام کم نمیکنه که بشینم و این مطلب رو بنویسم و در آرزو بسر ببرم. ارزوی چندین ساله. و فقط می تونم دست های خالی ام رو بهت نشون بدم به تویی که سکوتت گوشم رو کرد و نه تو بلکه خودم امید فردا رو به خودم دادم امید فردایی که آرزوی ندیدنش رو دارم و میشنوم از این در و اون در که وعده خوشی اون دنیا رو می دن و شعر شاعر یادم می اد که یه نقد به از هزار نسیه می باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 23  توسط ابوالفضل | 

تو تمام زندگی فقط یاد گرفتیم که امید داشته باشیم

یاد گرفتیم که دعا کنیم

یاد گرفتیم که توکل کنیم

خدا هست، امام هست توکل هست دعا هست

ولی تا کی؟

چرا اینقدر دعای الکی

چرا اینقدر توکل الکی

چرا...؟

چرا یاد نگرفتیم فوی باشیم؟

چرا یاد نگرفتیم با عرضه باشیم؟

چرا یاد نپرفتیم مسیولیت پذیر باشیم؟

 

لعنت به این زندگی با هر چی موجود زنده ای که توش هست

اخه من نمی دونم که می خواد تموم بشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 23  توسط ابوالفضل | 

چه بد است یادگیری

وقتی بعد از یک عمر یادگیری می فهمی که هیچ کدوم به دردت نمی خورن

وقتی که می بینی علم چه فدر بی ارزش

وقتی که می خوای تمام بود و نبودت رو بدی و فقط یک تکه ار عشق رو بدست بیاری

و با افسوس میگی من چی یاد گرفتم

و در این نجوای بی معنا که یه نفر بهت میگه تو خل شدی

یکی دیگه میگه عاشق شدی بدخت

یکی دیگه می گه ....

جای یک نفر خالی

اونم خداست فقط نمی دونم چی می خاد بگه

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 21  توسط ابوالفضل | 


راستش خیلی جمله تکراری که بگم خسته شدم

خودمم نمی دونم چی بگم

امروز برای هزارمین بار داشتم به این فکر می کردم که چی می تونه الان منو خوشحال کنه

واقعا چی؟؟

از چند سال پیش که همش برا خودم حساب کتاب می کردم که اگه فلان کار و کنم همه چی درس می شه

و اخرشم درس نشد اونم هر چیز درستی که بود خراب تر شد

یه وقتی بود که فکر می کردم به هیچ کس و هیچ نیاز ندارم

و خیلی ها رو دک کردم

خوردن افسوس ابدا فایده نداره

فقط دیگه نمی دونم چی کار کنم

نه موندنم تو این دنیا فایده داره

نه رفتنم به اون دنیا

فقط می تونم بگم که ریدم!

از خدا هم هیج جی نمی خوام فقط می خوام دست از سرم برداره

هم این دنیا هم اون دنیا

خدایی که ناله بندش و نشو به هیج دردی نمی خوره

البته این حرف و بعد از 7 سال می زنم اصلا حرف احساسی نیست

البته ذکر این نکته ضروریه که خدا تنها کسیه که بعد از نا امید شدن از همه جا می تونی بهش دری بری بگی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 21  توسط ابوالفضل | 

گمشده کیست؟

تا آخرین ستارۀ شب بگذرد مرا

بی خوف و بی خیال بر این برج خوف و خشم،

بیدار می نشینم در سردچال خویش

شب تا سپیده خواب نمی جنبدم به چشم.

شب در کمین نامی گمنام و ناسرود

چون جغد می نشینم در زیج رنج کور

می جویمش به کنگرۀ ابر شب نورد

می جویمش به سوسوی تک اختران دور.

در خون و در ستاره و در باد، روز و شب

دنبال گمشدۀ خود دویده ام

بر هر کلوخپارۀ این راه پیچ پیچ

نقشی ز گمشدۀ خود کشیده ام.

تا دوردست منظره، دشت است و باد و باد

من بادگرد دشتم و از دشت رانده ام

تا دوردست منظره، کوه است و برف و برف

من برفکاو کوهم و از کوه مانده ام.

اکنون درین مغاک غم اندود، شب به شب

تابوت های خالی در خاک می کنم.

موجی شکسته می رسد از دور و من عبوس

با پنجه های درد بر او دست می زنم.

تا صبح زیر پنجرۀ کور آهنین

بیدار می نشینم و می کاوم آسمان

در راه های گمشده. لب های بی سرود

ای شعر ناسروده! کجا گیرمت نشان؟

 

شاید دوران اول زندگی هر کس،  کودکی و بازی باشه که بعدش تبدیل میشه به سرگرمی های جدیدتر . چیزایی که همه بهش دل خوش می کنن. باهاش شادن و برای بدست اوردنش غش و ضعف می رن.  برای من هر چقدر که میگدشت دنبال لذت های بزرگتر دنبال ارزو های دور و درازتز می رفتم. خیلی زندگی ایده الی بود. نمی شه گفت همش خوبی بود ولی چیزای بدش به چشم نمی اومد. ولی زمانی رسید که فهمیدم به دنیا اومدم. فهمیدم که وجود دارم. و فهمیدم که شاد نیستم.  فهمیدم که چقدر شادی های ابلهانه ای داشتم دنبال چه جیزایی بودم. چه ارزو هایی داشتم. ولی واقعا کسی می تونه تعریف کنه شادی چیه؟ یا می تونه بگه آرزو چیه؟

موقعی که بیدار شدم نشستم برای خودم نقشه کشیدم، برای خودم ارزوها کردم برای خودم برنامه چیدم، برای خودم هدف تعیین کردم. فکر می کردم از این کارا باید کرد. اولش خوب بود. اکثر چیزا خوب بود. ولی همش یه توهم بود. بعد از مدتی دیدم دلم به چیزایی که می خواد نمی رسه. فهمیدم که آینده تیر و تار تر از این حرفاست. ولی تلاش کردن فایده نداره. انگار یه چیزی کمه. انگار یه چیزی نیست. متاسفانه  خودم رو تیکه پاره کردم ولی چیزی پیدا نکردم.  می شد یه حدسایی زد مثلا شرایط بد، خانواده بد، بی پولی، بی رویی ... از این چیزا. ولی تا همین جاشم چشمم باز نشده بود تا همین جا فقط می دونستم که هستم. ولی وقتی لبه تیز زندگی رو دیدم وقتی که دیدم خدایی که بالا سرمونه اصلا یادش رفته که یه چیزایی اون پایین خلق کرده فهمیدم که واقعا هیچ کی دورو ورم نیست. یه کم که دقت کردم دیدم دنیایی که براش نقشه کشیدم خیلی تاریک تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم و وقتی که بیشتر دقت کردم چیزی جز سیاهی نبود. اصلا نمی شد فهمید به کدوم طرف باید بری. داد زدن فایده نداشت چون کسی نمیشنید. گریه فایده نداشت چون کسی نمی دید. کسی نبود که باهاش بجنگی و کسی نبود که ازش کمک بخوای. فقط میتونستی حرارتی رو حس کنی که داره می سوزونتت. و فقط به این فکر میکن که آیا من آدمم یا چیز دیگه؟خیلی جالبه حرف هیچ کی راست در نمیاد! اصلا انگار هیچ خدایی نیست راهنمایی نیست دلسوزی نیست. شاید از نظر مردونگی بر بخوره به آدم ولی کاری نمی شه کرد. اولش بدو بدو این ورو اون رفتن ، زمین خوردن دوباره بلند شدن. بعضی وقتا خوشحال شدن از اینکه انگار داره یه چیزایی دیده می شه  ولی جلو که میری چیزی نیست. مشخصا همه اونایی که تو این بازی هستن محدود به افکارشونن و میدونم که خیلی موقعیتها رو بیخودی میشه از دست داد. ولی وقتی کاری از دست آدم بر نمی اد واقعا تکلیف چیه؟. تو این تاریکیه مطلق خیلی ها کرکره رو کشیدن پایین و با هر چیزی که دم دستشونه حال میکنن. می دونی زندگی چه حوری می گذره؟ فقط باید خوش های لحظه ای پیدا کنی هر چیزی که به فکرت برسه و جز این نیست. ولی خبر نداری که داری یه بهشت کوچیک تو این جهنم بزرگ برای خودت دست و پا می کنی. و منی که تو این جهنم گم شدم هیچ بهشتی برای خودم نمی سازم وفقط دستانم رو بهت نشون می دم به توی که سکوتت گوشم رو کرد و تو نفهمیدی که سوختن چقدر دردناکه، دردناک تر از درد.

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 0  توسط ابوالفضل | 
قبل از شروع از دوست خوبم مرتضی بابت این بلاگ تشکر می کنم. به زودی شروع میشه ...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 0  توسط ابوالفضل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من ابوالفضل متولد 64 هستم. به فیزیک علاقه داشتم ولی فوق لیسانس شیمی دارم و کارم برنامه نویسیه (!). تو زنذگی یه شکست عشقس داشتم که نابودم کرد. از تمام علایفم صرفه نظر کردم و تمام هدف هام رو دور ریختم و رویاهام رو خط خطی کردم و از هر چیزی که وصل بودم بریدم. فقط یه جیز تو زندگی برام جالبه و اینه که آدم یه جیز رو بخواد و تلاش کنه وبهش نرسه بعدش بیان بشینن براش حرفای روانشناسی بزنن. فقط از دست خدا دلخورم و فقط از خودم انتظار دارم. تنها چیزی که منتظرم فنای این زندگی بی معناست. مثل یه روح سرگزدان این روز های بی روح رو به شبای سرگردانی میرسونم. اصولا دیگه به هیچ چی فکر نمی کنم. به نظرم بیشتر اعتقادات مسخره هستند ولی اونقدرا هم رگ و ریشه خودم رو قطع نکردم. یه چیز باعث خندم میشه و اون دعوای بین دو تا آدمه. از کسی بدم میاد که برای رسیدن به ریاست تلاش میکنه. به نظرم ضعیف تر از آدم دروغ گو تو دنیا نیست. و در نهایت هیچ شادی نمیتونه عذابی رو که تو این دنیا کشیدم از یادم ببره. اینم از دستای خالی من که در شبای بی کسی آتش درونم رو فریاد میزنه واز کسی جز تو که سکوتت گوشم رو کر کرد کمک نمی خواد و تو در تنهایی من به کودکی من لبخند زدی و نفهمیدی که سوختن جه قدر دردناکه، دردناک تر از درد ...

نوشته های پیشین
دی 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
برچسب‌ها
آخرین تلاش (1)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM